بنظر می رسد دانشجویان بطور کامل با چگونگی و میزان تغییر و تحول جهان آشنایی دارند. در بهار امسال، کلاس فارغ التحصیلان مدرسه تجارت هاروارد از یکی از اساتید این مدرسه بنام Clay Christensen درخواست نمود تا به آنها آموزش دهد که چگونه اصول و تفکر وی را نه تنها در مشاغل پس از فراغت از تحصیل خود، بلکه در زندگی شخصی شان نیز بکار گیرند. استاد مذکور نیز برخی خط مشی ها و نکات راهنمای موردنیاز را در اختیار این دانشجویان قرار داد که خود در زندگی اش آنها را به کار بسته بود. گرچه تفکر Christensen از باور عمیق مذهبی او نشأت می گیرد، اما ما معتقدیم که اجرای این استراتژی ها از عهده هر فردی بر می آید. بنابراین، از وی خواستیم تا استراتژی های مورد نظر خود را در اختیار خوانندگان HBR (Harvard Business Review) قرار دهد:
پیش از آنکه اقدام به انتشار The Innovator’s Dilemma نمایم، Andrew Grove و سپس ریاست شرکت Intel با من تماس گرفتند. رئیس شرکت Intel یکی از نخستین مقالات من درباره فناوری تفرقه انگیز و مخرب را خوانده بود و از من خواست تا درباره ارتباط موضوع آن مقاله با شرایط موجود در Intel با مسئول بخش گزارش های مستقیم شرکت گفتگو نمایم. من که از این فرصت بسیار به هیجان آمده بودم، به سوی Silicon Valley پر کشیدم و رأس ساعت مقرر در شرکت Intel حضور یافتم. اما در آنجا با Grove روبه رو شدم که چنین گفت: "متأسفانه مسئله ای اتفاق افتاده است و ما تنها 10 دقیقه برای گفتگو با شما وقت داریم. به ما بگویید که مدل تخریب شما درباره شرکت Intel چگونه خواهد بود." من اظهار داشتم که این کار برایم ممکن نیست و برای توصیف مدل خود حداقل به 30 دقیقه زمان نیاز دارم، زیرا تنها در چنین مدت زمانی هر نوع نظریه درباره Intel معنا می یابد. پس از گذشت 10 دقیقه Grove حرفم را قطع کرد و گفت: "من متوجه مدل شما شدم. فقط درباره ارتباط آن با شرکت Intel توضیح دهید."
من مجدداً اظهار نمودم که به 10 دقیقه زمان بیشتر نیاز دارم تا توضیح دهم که چگونه فرآیند تخریب توانست در یک صنعت متفاوت یعنی استیل مؤثر واقع شود و در نتیجه من و اعضای تیم ام چگونگی عملکرد تخریب را درک نمودیم. همچنین بیان نمودیم که چگونه برخی شرکت های استیل از طریق توجه یا هجوم به پایین ترین بخش های بازار مانند تولید میله های تقویتی استیل یا بتن بندی میله ها کار خود را آغاز نموده و سپس به جایگاهی دست یافتند که توانستند بر بسیاری از شرکت های تولید استیل فائق آیند.
هنگامیکه من داستانم را تمام کردم، Grove چنین بیان نمود: "بله، حالا متوجه شدم. یعنی این روش درباره Intel نیز بدان معناست که بایستی شرکت بمنظور آغاز کار پردازشگر Celero خود، به بخش های پایینی بازار رسوخ نماید."
من تا به حال هزاران بار درباره آن روز و صحبت هایم در شرکت Intel فکر کرده ام. اگر میخواستم در مدت زمانی طولانی درباره نحوه فکر کردن در راستای کاربرد روش خود در کسب و کار ریزپردازشگرها با Grove صحبت کنم، حتما مرا می کشتند! اما به جای اینکه به Grove بگویم درباره چه چیزی فکر کند، چگونه اندیشیدن را به او آموختم و در نتیجه وی متوجه شد که من در پایان، انتظار چه تصمیمی را از او داشتم.
این تجربه تأثیر شگرفی بر من باقی گذاشت. هنگامیکه مردم از من می پرسند که انجام چه کاری را به آنها پیشنهاد می نمایم، بندرت پاسخ مستقیمی ارائه می دهم و در عوض، با توصیف یکی از مدل هایم، پرسش را آسان تر می سازم.
سپس به توضیح این مسئله می پردازم که چگونه فرآیند مورد نظر در صنعتی کاملاً متفاوت از زمینه کاری آنها به موفقیت دست یافته است و همیشه پاسخ آنها چنین است: "بله، متوجه شدم". و در ادامه بسیار واضح تر و روشن تر از توصیف من، به پرسش خود پاسخ می دهند.
ساختار کلاس من در (Harvard Business School) HBS بر مبنای این هدف پایه گذاری شده است که به درک دانشجویانم از یک تئوری موفق مدیریتی و نحوه ساخت و ارائه آن یاری رساند. همچنین برای حمایت از این هدف، من برخی مدل ها و نظریه های متفاوت را بمنظور کمک به تفکر دانشجویانم درباره ابعاد مختلف فعالیت های یک مدیر در ترغیب کارمندان به نوآوری و ارتقاء اضافه نمودم. در هر جلسه از کلاس، ما از زاویه دید همین نظریه ها به جوانب شرکت ها می پرداختیم و از آنها برای توصیف چگونگی دستیابی شرکت به موقعیت و جایگاه کنونی خود و نیز اقدامات مدیریتی لازم بمنظور کسب نتایج مطلوب استفاده می نمودیم.
در آخرین روز برگزاری کلاس، من از دانشجویانم درخواست نمودم که از دیدگاه این نظریه ها به مسائل نگریسته و تلاش نمایند تا پاسخ های بی نظیری را برای سه پرسش ذیل بیایند:
1) چگونه می توانم از شاد بودن و رضایت شغلی خود اطمینان حاصل نمایم؟
2) چگونه می توانم اطمینان حاصل کنم که روابطم با همسر یا خانواده ام به سرچشمه پایداری از شادی در زندگی من مبدل گردیده است؟
3) چگونه می توانم اطمینان حاصل کنم که هرگز گرفتار بدهکاری و زندان نخواهم شد؟
گرچه پاسخ سوال آخر ساده بنظر می رسد، اما حقیقتاً اینطور نیست. دو نفر از 32 نفر مستقر در کلاس دانشگاهی Rhodes گرفتار زندان شدند که یکی از آنها همکلاسی من در HBS بود. در واقع آنها نیز انسان های شریفی بودند، اما حادثه ای در زندگی شان باعث شد تا در مسیر اشتباه گام بگذارند.
کلاس سال 2010:
هنگامیکه دانشجویان درباره پاسخ سوالات فوق بحث و گفتگو می نمودند، بمنظور نشان دادن نحوه استفاده از این نظریه ها در راستای هدایت تصمیمات زندگی، داستان زندگی خودم را برایشان بازگو کردم.
یکی از نظریاتی که بینش بی نظیری را درباره سؤال نخست بوجود می آورد، این است: "چگونه می توان از وجود شادی در شغل خود اطمینان حاصل نمود؟" نظریه پرداز این مسئله نیز فردی است که معتقد است عامل ایجاد کننده انگیزه در زندگی ما پول نیست، بلکه فرصت هایی است که در جهت یادگیری، پیشرفت در مسئولیت پذیری، ارتباطات با دیگران و شناخته شدن در عرصه دستاوردها پیش روی ما قرار می گیرند. من درباره نگرش خود در زمان راه اندازی شرکت و پیش از ورود به دانشگاه با دانشجویانم صحبت نمودم. در ذهن خود یکی از مدیران شرکتم را تصور کردم که صبح با اعتماد بنفس و نشاط فراوان منزل را به قصد شرکت ترک می نماید. اما پس از 10 ساعت کاری با روحیه ای ناامید و با احساس بی کفایتی و تحقیر شدن به منزل باز می گردد. من تصور نمودم که وقتی وی با چنین روحیه و اعتماد بنفس ضعیفی وارد خانه می شود، چگونه با فرزندانش رفتار خواهد کرد؟ سپس تصویر ذهنی من روز دیگری را نشان داد که مدیر مذکور پس از فراغت از کار، با اعتماد بنفس بیشتر و درحالیکه می دانست چیزهای زیادی فرا گرفته و به سبب دستیابی به ارزش های جدید شناخته شده و در جهت موفقیت در نوآوری های حائز اهمیت شغلی ایفای نقش نموده است، به سمت منزل حرکت کرد. پس از آن تصور نمودم که چگونه این موفقیت ها می توانند تأثیر مثبتی بر نقش های او بعنوان یک همسر یا مادر ایفا نمایند.
و حال نتیجه گیری نهایی من: "مدیریت از شریف ترین مشاغل است، اما بشرطی که بدرستی انجام گیرد. هیچ یک از مشاغل دیگر قادر نیست همانند مدیریت، راه های فراوانی را برای کمک به یادگیری و رشد دیگران در پیش روی ما قرار دهد، مسئولیت ها را تقبل نماید و از دیدگاه دستاوردها و ارتباط با موفقیت تیمی شناخته شده باشد. اکثر دانشجویان MBA با این نگرش و پیش فرض وارد دانشگاه می شوند که داشتن یک شغل در زمینه کسب و کار به معنای خرید، فروش و سرمایه گذاری در شرکت ها می باشد. اما متأسفانه انجام معاملات معمولاً سود و مزیت های فراوانی را که افراد در ذهن خود می پرورانند، در پی ندارد.
من میخواهم دانشجویانم وقتی از کلاس من بیرون می آیند، این مسئله را بخوبی درک کرده باشند.
خلق یک استراتژی خاص برای زندگی:
یک نظریه وجود دارد که به یافتن پاسخی برای این سؤال کمک می نماید: چگونه می توانم مطمئن شوم که روابط من با خانواده ام وجود منبع ماندگاری از شادی و نشاط در زندگی ام را اثبات می نماید و با توصیف و اجرای استراتژی مرتبط می باشد؟ نگرش اولیه نسبت به این قضیه چنین است که استراتژی یک شرکت از طریق انواع ابتکاراتی تعیین می گردد که مدیریت بر روی آنها سرمایه گذاری می کند. چنانچه فرآیند تخصیص منابع یک شرکت با مهارت کافی مدیریت نشود، نتیجه حاصله کاملاً متفاوت از هدفی خواهد بود که مدیران در سر پرورانده اند. از آنجائیکه نظام های تصمیم گیری در شرکت ها بمنظور هدایت سرمایه گذاری بر روی ابتکارات و نوآوری هایی طراحی شده اند که سودآوری هایی زود رس و محسوس را حمایت می نمایند، شرکتها توان و هزینه کمی را به آن دسته از ابتکارات تخصیص می دهند که نقش مهمی در استراتژی های بلند مدت ایفا می نمایند.
من طی سال های اخیر سرگذشت همکلاسانم در مدرسه تجارت هاروارد (HBS) را بررسی نمودم و در اغلب موارد آنها را افرادی غمگین و پریشان یافتم که از همسر و بعضاً فرزندان خود جدا شده بودند. اما می توانم به جرأت بگویم که هیچ یک از آنها در زمان فارغ التحصیلی به استراتژی (!) طلاق گرفتن از همسر و منزوی شدن و جدا افتادن از فرزند خود معتقد نبودند. اما از اجرا شدن این استراتژی در زندگی اکثر آنها حقیقتاً شوکه شدم. و اما دلیل آن چیست؟ مسلماً آنان هدف خود را در زندگی گم کرده اند و نگرش خاصی برای نحوه گذراندن زمان، استعدادها و انرژی خود ندارند.
در واقع حقیقت تکان دهنده این است که بخش قابل توجهی از فارغ التحصیلان سالانه HBS به هدف و زندگی آینده خود نمی اندیشند. من به دانشجویانم می گویم که تحصیل در HBS یکی از آخرین عواملی است که می تواند در تعیین این هدف به آنها یاری رساند و چنانچه تصور کنند در آینده زمان و انرژی کافی برای تعیین هدف خود خواهند داشت، واقعاً احمقانه فکر کرده اند، زیرا با گذشت زمان انتظارات زندگی از شما بیشتر و شرایط دشوارتر می گردد. مثلاً ممکن است مجبور شوید اجاره خانه بپردازید، 70 ساعت در هفته کار کنید و یا نقش هایی مانند همسر و والد را بپذیرید.
برخورداری از "یک هدف خاص در زندگی" همواره یکی از ضروریات برای من محسوب می گردد. با این حال، تعیین این هدف مسئله ای بود که بایستی زمان و تلاش زیادی به آن اختصاص می دادم. هنگامیکه من در Rhodes درس می خواندم، با برنامه تحصیلی فشرده ای مواجه بودم. از این رو، تلاش نمودم تا مدت زمان لازم برای کار یک ساله را در قالب زمان ناکافی ای که در اختیار داشتم، بگنجانم. تصمیم گرفتم که هر شب یک ساعت را به مطالعه خارج از درس، تفکر و گفتگو با خدا درباره این مسئله بپردازم که چرا من را برای زندگی بر روی زمین خلق نموده است؟ اجرای دائمی این برنامه کار دشوار و چالش برانگیزی بود، زیرا هر شب فکر می کردم که می توانم این یک ساعت را به خواندن اقتصاد کاربردی اختصاص دهم نه مطالعه غیر درسی و نمی دانستم که آیا می توانم این یک ساعت را در زندگی ام داشته باشم و نهایتاً هدف زندگی ام را تعیین کنم یا خیر.
و آیا اگر در عوض هرشب یک ساعت به یادگیری آخرین تکنیک های مهارت در حل مشکلات خودهمبستگی تحلیل رگرسیون در اقتصاد بپردازم، به اتلاف عمر خود اقدام ننموده ام؟! در حالیکه شاید من ابزار اقتصادسنجی را تنها چندین بار در سال استفاده کنم ولی دانش خود برای تعیین هدف آتی زندگی ام امری است که هر روز با آن سر و کار خواهم داشت. این مسئله تنها نکته مفیدی است که تاکنون فراگرفته ام. به دانشجویانم نیز قول دادم که اگر هم اکنون زمان لازم را به تعیین هدف غایی خود در زندگی اختصاص دهند، در آینده به عنوان مهمترین درسی از آن یاد خواهند کرد که در HBS آموخته اند. اما اگر اقدام به تعیین هدف آتی خود ننمایند، بدون داشتن یک قایق کوچک نجات در طوفان های سهمگین دریای زندگی غرق خواهند شد. تصمیم گیری واضح و آشکار درباره اهداف می تواند دانش لازم جهت انجام اقدامات بعدی مانند بودجه بندی مبتنی بر فعالیت، تعیین امتیازات متعادل شده، شایستگی اساسی، نوآوری مخرب و پنج نیروی کمک کننده را نیز برای مدیران ایجاد نماید.
هدف من در زندگی از باور مذهبی ام سرچشمه گرفته است، اما معتقدم که مذهب و اعتقادات تنها ابزار لازم برای یافتن مسیر زندگی نیست. بعنوان مثال، یکی از دانشجویان سابق من بدین نتیجه دست یافت که هدف اصلی او ایجاد صداقت و سعادت اقتصادی برای کشور خود و نیز پرورش افرادی بود که مانند وی به این موضوع متعهد باشند. در واقع هدف وی بر خانواده و سایرین تمرکز داشت. انتخاب و پیگیری موفقیت آمیز یک شغل مشخص، یکی از ابزارهایی است که می تواند شما را به سمت کشف هدف اصلی زندگیتان سوق دهد. اما بدون برخورداری از هدفی معین، زندگی بی معنا و مفهوم می گردد.
تخصیص منابع:
تصمیمات شما درباره تخصیص منابع شخصی تان مانند زمان، انرژی و استعدادها در نهایت منجر به شکل گیری استراتژی زندگی تان می گردد.
من تعدادی از "کسب و کارها" را می شناسم که برای دستیابی به این منابع با هم رقابت می نمایند: من سعی دارم تا رابطه ای رضایت بخش با همسر خود برقرار نمایم، فرزندان شایسته ای تربیت کنم، در فعالیت های جامعه خود شرکت نمایم، در شغلم به موفقیت دست یابم، با مذهب در ارتباط باشم و غیره. و دقیقاً همان مشکلی را دارم که ممکن است یک شرکت با آن مواجه باشد، یعنی فقدان زمان، انرژی و استعداد. چه میزان از زندگی ام را باید به هر یک از این سه اختصاص دهم؟
انتخابی که برای تخصیص منابع خود انجام می دهید، می تواند زندگی شما را بسیار متفاوت از آن چیزی نماید که انتظارش را داشتید. این امر در برخی موارد مثمرثمر می باشد: فرصت هایی که هرگز برای آنها طرحی نداشته اید. اما چنانچه به اشتباه بر روی منابع خود سرمایه گذاری نمایید، با نتیجه بدی مواجه خواهید شد. هنگامیکه من درباره همکلاسی های اسبق خود فکر می کردم که با روشی غلط بر زندگی مملو از پریشانی و غم و اندوه خود سرمایه گذاری کرده بودند، نمی توانم باور کنم که مشکلات آنها حتی با یک چشم انداز کوتاه مدت در گذشته ارتباطی داشته باشد. در واقع آنان هیچ نوع استراتژی یا چشم انداز خاصی برای زندگی خود تعیین ننموده بودند.
افرادی که نیاز شدیدی به موفقیت بیشتر در زندگی احساس می کنند –تمامی فارغ التحصیلان مدرسه تجارت هاروارد از این دسته هستند – به محض اینکه زمان یا انرژی مازادی در زندگی خود بیابند، بصورت خودکار و ناخودآگاه این زمان و انرژی را به انجام فعالیت هایی اختصاص می دهند که آنها را به دستاوردهای محسوس و قابل توجه نزدیک می سازد. همچنین فعالیت های شغلی ما بیش از همه نشان دهنده میزان رشد و پیشرفت مان هستند. این فعالیت ها شامل بارگیری یک محصول، اتمام کار طراحی یک پروژه، تکمیل متن یک سخنرانی، عقد قرارداد فروش، تدریس در یک کلاس، انتشار یک مقاله، دریافت پول و کسب ارتقاء شغلی می باشد. اما بالعکس یا شاید متأسفانه سرمایه گذاری زمان و انرژی برای برقراری ارتباط با همسر یا فرزندان، همین میزان حس موفقیت را به ما منتقل نمی نماید. افرادی که تمایل به پیشرفت روز افزون دارند، بطور ناخودآگاه در مسیر اختصاص سرمایه کمتر به خانواده و سرمایه گذاری بیش از حد بر کسب و کار و شغل خود قرار می گیرند، حتی اگر داشتن روابط صمیمی و عاطفی با خانواده بعنوان قدرتمندترین و پایدارترین منبع شادی و نشاط آنها در زندگی محسوب گردد.
خلق یک فرهنگ:
یک الگوی حائز اهمیت در کلاس ما وجود دارد که ابزار همکاری نامیده می شود و موضوع آن نگرش دقیق به آینده مبهم و تنظیم اقدامات اصلاحی ای است که بایستی در یک شرکت انجام پذیرد. با این حال عامل دیگر، پیگیری مشکلاتی است که برخی کارمندان بر خلاف لزوم تغییرات ضروری و کار مشترک بمنظور جهت گیری صحیح شرکت در مسیر فعالیت و همکاری، به وجود می آورند. آگاهی از نوع ابزاری که راه را برای دستیابی به مشارکت لازم هموار می سازد، از مهارت های ضروری در مدیریت محسوب می گردد.
تئوری مذکور ابزار موردنیاز را در قالب دو بعد تنظیم می نماید. این دو بعد شامل: 1- میزان انتظار اعضاء یک شرکت از مشارکت در سازمان و 2- توافق آنها بر سر نوع اقداماتی است که منجر به ایجاد نتایج مطلوب می گردد. هنگامیکه توافقات لازم بر سر هر دو بعد فوق الذکر صورت نپذیرد، شما بایستی بمنظور حفظ روند همکاری ایمن، ناچاراً از الزام، تهدید، مجازات و غیره که ناشی "ابزارهای قدرت" می باشند، استفاده نمایید. بسیاری از شرکت ها این روش را به کار می گیرند، زیرا کاربرد آن لزوم ایفای نقش مثبت و تأثیرگذار در توصیف نوع و چگونگی اقدامات مورد نیاز را آشکار می سازد. چنانچه مشارکت کارکنان در اجرای کارهای موردنظر بطور مکرر با موفقیت همراه باشد، بتدریج اتفاق آراء و توافق به دست می آید. بطوریکه یکی از مسئولین MIT این پروسه را بعنوان مکانیسمی توصیف می نماید که منجر به خلق یک فرهنگ می گردد. بعلاوه، افراد از موفقیت یا عدم موفقیت نهایی کار خود آگاه نیستند، بلکه اغلب اولویت ها را در نظر می گیرند و بیش از آنکه اقدام به اخذ تصمیمات روشن و آشکار نمایند، رویکرد شغلی خود را بر پایه تصمیم گیری ضمنی و حدس و گمان به پیش می برند. در حالیکه تصمیم گیری بدون شک و آشکار به معنای خلق یک فرهنگ از سوی مدیران است. در حقیقت، "فرهنگ" روش های اثبات شده و قابل قبولی را اعمال می نماید که اعضاء یک گروه با استفاده از آنها به حل مشکلات مکرر و دائمی خود نائل می گردند. همچنین فرهنگ نوع اولویتی را که بایستی به مشکلات مختلف اختصاص یابد، توصیف می نماید. بطور کلی، می توان از فرهنگ بعنوان یک ابزار قدرتمند مدیریتی بهره برداری نمود.
در زمینه استفاده از این الگو در جهت پاسخگویی به این سؤال که: چگونه می توانم اطمینان حاصل کنم خانواده من، منبع همیشگی شادی در زندگی ام محسوب می شوند یا خیر، دانشجویان من بدین نتیجه آشکار دست یافتند: آسان ترین ابزاری که والدین می توانند در راستای جلب مشارکت فرزندان خود در مسائل خانه و زندگی مورد استفاده قرار دهند، ابزار قدرت می باشد. اما با ورود فرزندان به سنین نوجوانی، ابزار قدرت دیگر کاربرد گذشته را نخواهند داشت. در این زمان است که والدین از رفتار گذشته خود پشیمان شده و متوجه می شوند که در عوض بایستی فرهنگی را در خانه به وجود می آوردند که توسط آن، فرزندان بطور غریزی عادت به رفتار احترام آمیز نسبت به یکدیگر، اطاعت از والدین و انتخاب گزینه های صحیح جهت هر نوع اقدام را فرا گیرند. در نتیجه، خانواده ها نیز همانند شرکت ها و سازمان ها از فرهنگ مختص به خود برخوردارند. این فرهنگ بطور آگاهانه و یا ناآگاهانه و با گذشت زمان در هر خانواده ای شکل می گیرد.
چنانچه انتظار دارید فرزندان شما از اتکاء بنفس و اعتماد بنفسی غنی بمنظور حل مشکلات دشوار برخوردار باشند، بایستی بدانید که این قابلیت ها در مدرسه بدست نمی آیند. بلکه این شما هستید که باید توانایی های مذکور را در قالب فرهنگ خانوادگی خود طراحی نموده و پیش از رسیدن فرزندانتان به سنین بالاتر اقدام به اجرای آنها نمایید. زیرا فرزندان نیز همانند کارمندان یک شرکت از طریق انجام کارهای دشوار و یادگیری روند انجام این کارها به اعتماد به نفس لازم دست می یابند.
از اشتباهات مربوط به "تاوان های کوچک" امتناع ورزید:
ما در کلاس اقتصاد و امور مالی به دانشجویان می آموزیم که در ارزیابی میزان سرمایه گذاری نهایی، بایستی هزینه های از دست رفته و ثابت را نادیده گرفته و در عوض، تصمیمات خود را بر مبنای هزینه ها و عایدات مرزی یا کوچک اتخاذ نماییم. ما در این کلاس می آموزیم که نظریه مذکور باعث می شود شرکت ها در عوض توجه به نیازهای آتی خود، با تعصب تمام کاربرد روش های قدیمی را ادامه می دهند. در واقع، اگر می دانستیم که آینده نیز همانند گذشته باقی خواهد ماند، کاربرد این روش مناسب بود. اما از آنجائیکه آینده همیشه متغیر است، تکیه بر این روش اشتباه و دور از دانایی است.
تئوری مذکور سومین سوالی که در کلاس ما مورد بحث قرار گرفت را مورد خطاب قرار می دهد: چگونه می توان زندگی ای سرشار از یکپارچگی و تمامیت داشت؟ (یعنی بدون احساس گرفتار ماندن در قفس). ما اغلب بطور ناخودآگاه تئوری هزینه های مرزی را در زندگی شخصی مان بکار می بریم، علی الخصوص هنگامی که می خواهیم بد را از خوب تشخیص دهیم. در چنین مواقعی یک صدا در ذهن ما می گوید: "من می دانم که طبق یک قانون کلی، اغلب مردم این کار را انجام نمی دهند. اما در این شرایط کاملاً استثنایی انجام دادن چنین کاری صحیح است." هزینه یا تاوان مرزی و کم ناشی از انجام یک کار اشتباه "فقط برای یک بار" همواره از دیدگاه ما کم اهمیت بنظر می رسد. این دیدگاه اشتباه، شما را به سوی زوال سوق می دهد بطوریکه هرگز مسیر پیش روی خود و تاوان حقیقی را که پرداخته اید، نمی بینید.
در اینجا می خواهم داستانی را برایتان بازگو کنم که ضرر و زیان ناشی از طرز فکر "فقط همین یک بار" را در زندگی من آشکار ساخت. من بازیکن تیم بسکتبال دانشگاه آکسفورد بودم. ما با قدرت تمام بازی می کردیم و آن فصل از مسابقات را بدون حتی یک باخت پشت سر گذاشتیم. بازیکنان این تیم از بهترین دوستان من در تمام طول زندگی ام بوده اند. سپس ما به تورنومنت NCAA بریتانیا راه یافتیم و جزء چهار تیمی بودیم که به مرحله فینال رسیدند. قرار بود که مسابقه قهرمانی آن فصل در یک روز یکشنبه انجام شود. باید بگویم در آن زمان که نوجوانی 16 ساله بودم، به سبب اعتقادات مذهبی ام با خدا عهد بستم که در روزهای یکشنبه بازی نکنم. به همین سبب نزد مربی ام رفتم و موضوع را توضیح دادم. وی و هم تیمی هایم به سختی حرف من را باور و درک کردند، زیرا از طرفی من بازیکن کلیدی تیم نیز بودم. تمامی هم تیمی هایم نزد من آمدند و بیان داشتند: "تو باید روز یکشنبه بازی کنی. نمی توانی فقط یک بار عهدت را بشکنی؟"
من اعتقادات مذهبی عمیقی دارم، از این رو صحنه را ترک کردم و از خدای خود خواستم راه انتخاب را به من نشان دهد. احساس و ذهنم عمیقاً مرا به عدم شکستن عهد خود ترغیب می نمودند و نهایتاً، در مسابقه نهایی بازی نکردم. از دیدگاه و تئوری برخی افراد من می توانستم یک بار عهد خود را بشکنم اما دیگر آن کار را تا آخر عمرم تکرار نکنم. اما تصمیم گیری درباره اینکه "فقط همین یک بار این کار را بکنم" یا خیر، یکی از مهم ترین تصمیمات زندگی ام بود. زندگی من تاکنون مملو از شرایط مشابه بوده است، اما اگر تنها یک بار عهد خود را می شکستم، تاکنون این کار را بارها و بارها انجام داده بودم.
درس مدیریتی ای که من از این جریان آموختم این بود که وفادار ماندن به عهد خود در %100 شرایط آسان تر و مفیدتر از %98 شرایط است. بر اساس یک تحلیل در زمینه تاوان های کوچک (marginal costs) "تنها اگر یک بار" فرصت شکستن قانون را به خود بدهید، مطمئناً -همانند آنچه بر سر برخی همکلاسان من آمد- در آخر پشیمان خواهید شد. لازم است تا موقعیت و جایگاه تان را برای خود تشریح نموده و تصمیم مطمئنی را اتخاذ نمایید.
اهمیت فروتنی و تواضع:
من دیدگاه خود درباره اهمیت فروتنی و تواضع را از یکی از کلاسهایم در کالج هاروارد به دست آوردم که در آن از من خواسته شد به تدریس موضوع "فروتنی" بپردازم. یکی از ویژگی های افراد فروتن و متواضع این است: از عزت نفس زیادی برخوردارند. زیرا خود را به خوبی می شناسند و احساس خوبی نسبت به خود دارند. همچنین ما بدین نتیجه دست یافتیم که تواضع نتیجه خودمحقربینی نمی باشد، بلکه لیاقت و عزت نفس شماست که باعث می شود به دیگران نیز احترام بگذارید. در حقیقت، رفتار شایسته و احترام آمیز شما از این نوع فروتنی سرچشمه می گیرد. بعنوان مثال، شما هرگز از کسی دزدی نمی کنید یا به او دروغ نمی گویید، زیرا به دیگران احترام می گذارید.
یکی از ضروریات جهان امروز گسترش رفتارهای متواضعانه و ناشی از فروتنی در سراسر دنیاست. زمانیکه شما در یک دانشکده پذیرفته می شوید، این موفقیت مسلماً از ارتباط با افرادی حاصل شده است که هوشمندتر و با تجربه تر از شما هستند. این افراد شامل والدین، مدرسین و رؤسای شما می باشند. اما زمانی که در دانشکده ای مانند Harvard Business School یا هر دانشکده یا مؤسسه ممتاز دیگری درس خوانده باشید، اکثر افراد و اطرافیانتان چندان باهوش تر از شما بنظر نمی رسند. و اگر چنین فرض کنید که تنها افراد باهوش می توانند مطلبی جدید به شما بیاموزند، فرصت های یادگیری محدودی خواهید داشت. اما اگر تا حدی فروتن و متواضع باشید که اجازه دهید هر فردی که در زندگی با وی مواجه می شوید مطلبی را به شما بیاموزد، فرصت های یادگیری خود را نامحدود نموده اید. بطور کلی، شما زمانی یک فرد متواضع خوانده می شوید که احساس خوبی نسبت به خود داشته باشید و به دیگران نیز کمک کنید که به چنین احساسی دست یابند. در حقیقت، افرادی که همواره از رفتاری سوء استفاده گرانه، متکبرانه و تحقیر آمیز نسبت به دیگران برخوردارند، در اغلب موارد این امر نشانگر عدم عزت نفس و اعتماد بنفس آنها می باشد. زیرا این افراد برای ارتقاء موقعیت خود نیاز دارند تا دیگران را تحقیر کنند.
در سال گذشته پزشکان تشخیص دادند که من سرطان دارم و تصور میکردم زودتر از آنچه فکر می کنم خواهم مرد. اما به لطف خدا بنظر می رسد که بتوانم هنوز زنده بمانم. اما این تجربه، نگرش مهمی از زندگی را به من آموخت.
من کاملاً به این موضوع واقفم که چگونه ایده های من توانسته است سودهای کلانی را برای برخی شرکت ها موجب گردد که نتایج تحقیقات من را بکار گرفته اند. اما از زمانیکه مجبور شدم با این بیماری مبارزه کنم، متوجه شدم که تأثیر تحقیقات من چندان زیاد نیز نبوده است. در حقیقت، من بدین نتیجه دست یافتم که معیار سنجشی که خداوند با آن زندگی مرا مورد ارزیابی قرار می دهد پول و دلار نیست، بلکه تأثیری است که بر زندگی اطرافیانم بر جای گذارده ام.
و تصور میکنم که این امر در زندگی همگی ما مشهود است. هرگز نگران موقعیت و جایگاه فردی خود در جهان نباشید، بلکه نگران افرادی باشید که باید به پیشرفت آنها کمک کنید.
و در نهایت این آخرین پیشنهاد من است: درباره معیاری بیاندیشید که زندگی شما با آن سنجیده و قضاوت می شود و دقت تشخیص خود در زندگی روزانه تان را بالا ببرید تا در نهایت بعنوان یک فرد موفق در زندگی مورد قضاوت قرار گیرید.